نوشته های آیدین آغداشلو را همیشه دوست داشته ام. بارها و بارها آن ها را خوانده ام و با بعضی از نوشته هایش، بی اغراق زنگی کرده ام. می دانم بعضی ها می گویند فلانی پدر سوخته است و از این حرف ها. ولی مگر می شود منکر نثر زیبا و گستره واژگانی وسیع و جامع الاطرافیش با برچسب پدر سوختگی شد؟ اصلا این چه برچسب و معیارهایی است که آدمی را با هزار وجه درونی و بیرونی در یک قالب جا می دهند؟
اولین بار با نقدهایش در مجله فیلم آشنا شدم. بعد کتاب نقاشی هایش را خریدم و دریک اقدام جنون آمیز به گرد فرندم هدیه کردم. کسی که از آغداشلو که هیچ، از نقاشی هم چیزی نمی فهمید. اما با هر ترفندی بود وقتی یار در خانه اغیار بود، کتاب را پس گرفتم. _ این قصه امانت دادن کالاهای فرهنگی از جانب من هم برایم دردسر ساز شده. بارها کتاب ها و فیلم هایم را به دیگران داده ام و بعد مجبور شده ام با هزار خواهش و تمنا و دلخوری دوطرفه بازپس شان بگیرم. _
اولین کتابش در بهار هفتاد و دو به دستم رسید، پانزده سال پیش. از خوشی ها و حسرت ها. روزگار درازی کتاب بالینی ام بود. عاشق مقاله دو عکسش بودم که درباره دو عکس زیر شیشه میزش بود. یکی عکسی از مهدی کفایی، دوست دوران جوانی اش که سال ها پیش که مقیم دربند بود، از بند این جهان رسته بود و دیگری عکسی از اگوست رنوار، نقاشی که بسیاری از نقاشی های خوبش را در دوران پیری و بیماری دستانش کشیده بود. نتیجه مقاله دعوتی بود به دوباره زیستن برای آدم هایی که چندباره، چند پاره می شوند و برای منی که سالها با فکر مرگ زیسته ام، در برهه ای نجات بخش.
و چه اتفاق غریبی. سال ها بعد دوستی، بسته قرصی از آلمان داد تا به استاد موسیقی خلوت نشینش در زیرزمین خانه ای بدهم. پای صحبتش که نشستم، گفت سال ها پیش همدم فیلمسازی در دربند بودم که خودش را کشت و وقتی پرسیدم مهدی کفایی را می گویید؟ با تعجب آری را بر زبان آورد.
کتاب دومش، سال های آتش و برف بود. با نقاشی روی جلدی از بوتیچلی ایتالیایی که آیدین چشم ها و گوش ها و دهانش را باند پیچی کرده بود. گویی نقاش از زیستن در زیست بومی می گفت که دیدن و شنیدن و گفتن در آن ممنوع است. در این کتاب هم، عاشق مقاله بادام تلخ شدم. مقاله ای در وصف آدم نازنینی به نام سهراب شهید ثالث. همیشه و هرجا این نوشته را خوانده ام، بغض کرده ام و وقتی به این جمله رسیده ام گریسته ام. آنجا که می نویسد: سهراب، برعکس آن چه می گفت و تظاهر می کرد از این جا دل نکنده بود، اصلا. دورترین و پرت ترین آدم ها مثل نزدیک ترین ها، هنوز همان شکل و شمایل قدیمیشان را در ذهنش حفظ کرده بودند و حضور داشتند و من به رغم همه دلگرمی دادن ها و خاطر جمعی دادن ها، جه طور می توانستم به او برسانم که چقدر کج و کوله شدیم همه مان در این سال ها. این اواخر قرار بود آن را برای عزیزی که دلتنگش شده بودم در استانبول بخوانم. نیامد و خلف وعده کرد و دادم کتاب را برایش بردند، لندن. اما تلفنی ازش قول گرفتم وقت خواندن، بغض مرا از یاد نبرد.
حالا با تاخیری چند ساله، کتاب از پیدا و پنهانش به دستم رسیده است. کتابی مفصل و جامع که در لفاف مصاحبه همراه کسی می شوی که هم کلاس عباس کیارستمی و سهراب سپهری بوده است، رسم نوشتن را از شمیم بهار آموخته و شاگردی ابراهیم گلستان را کرده است. می توان با غوطه ور شدن در آن، آشنا شوی با نام گمنام ترین نقاشان و خطاطان قرون میانه تاریخ ایران از طرفی و از طرفی دیگر همراه شوی با ورود مدرنیسم به هنر ایران و جهان.
اما این همه را گفتم تا به این آخری برسم. روزی پس از انقلاب، آغداشلو به نمایشگاهی می رود که بنیاد مستضعفان، تابلوهای مصادره شده را می فروخته، از جمله یکی از تابلوهای او را. در گالری می شنود کلام زنی را که از او و اعمالش به تلخی و تندی یاد می کند. دوست همراهش با ناراحتی می خواهد برود و آن ها را به زعم خود، روشن کند. آیدین دست او را می گیرد و با خود می برد و درمیانه راه، تکه ای از کتاب ناتور دشت سالینجر را برایش می خواند:
هولدن کنفیلد، تین ایجر چهارده پانزده ساله ای است که گریز زده به نیویورک و حالش بد شده ار حماقت و رذالت منتشر در این شهر. خواهر هفت هشت ساله ای دارد _ فی بی _ که مظهر ملاحت و نبوغ و معصومیت است. به جبران می رود دم در مدرسه خواهرش، تا ببیندش و حالش کمی جا بیاید. اما می بیند فحش رکیکی را روی دیوار مدرسه _ درشت _ نوشته اند. پیش خودش فکر می کند اگر فی بی وقتی که از مدرسه می آید بیرون این نوشته را ببیند، چه قدر بد می شود. پس شروع می کند به پاک کردنش، اما نیمه کاره رهایش می کند. با ناامیدی به خودش می گوید: تو که همه فحش های رکیک همه دیوارهای جهان را نمی توانی پاک کنی.
از همان وقت بود که تصمیم گرفتم دیگر به حرف و سخن و شایعه پراکنی های مردمی که از هیچ حقیقتی، خبر ندارند _ و برایشان مهم نیست که دنبال حقیقتی باشند و حقیقت چیست اصلا _ اعتنایی نکنم و گذاشتم هر کسی با هر تخیل وسیع یا محدودی که دارد، کینه ها و حسادت هایش را سامان دهد.