« تیر ۱۳۸۷ | صفحه اصلی | شهریور ۱۳۸۷ »

مرداد ۱۳۸۷ آرشیو

۳۱ مرداد ۱۳۸۷

به همین سادگی

نمی دانم عادت خوبی است یا عادت بدی است. عادت دیدن آدم هایی که دوست دارم. می دانم در روزگار پر از بدبینی و تلخی و سو تفاهم خیلی وقت ها ندیدن و نشنیدن نجات دهنده است. نجات دهنده تصویر ذهنی ات از چیزهای خوب روزگار دور و نزدیک. در روزگار تخریب همه گانی همه چیز.

دوستی برایم از نویسنده بزرگی می گفت که وقتی به خانه اش رفته بود، دیگر بیرون نمی رفت و در آن مدت هم نشینی، تمامی تصاویر دوران کودکی و نوجوانی او از نویسنده رویایی اش در هم ریخت و همراه با بیرون رفتن نویسنده از زندگی اش، تمامی کتاب هایش را هم بیرون ریخت. دوستی دیگر پیشنهاد تهیه گزارش از کسی را به من می داد که با نوشته هایش بزرگ شده بودم و آن چنان از او بد شنیده بودم و از دیگر برخوردهایم با دیگر بزرگان بد دیده بودم که عطای دیدنش را به لقایش بخشیدم. گرچه وقتی همین چند وقت پیش و برای امر خیری به کارگردان محبوبم با هزار دلهره و تشویش زنگ زدم آن چنان برخورد شریف و انسانی کرد که به او گفتم همین برخورد شما بیش از هر کمکی در این روزگار تخریب تصویر برایم بزرگ بود و عزیز.

اما تکلیفت چیست وقتی دلت تنگ می شود برای عزیزی که چند صباحی کم یا زیاد دم خور بودش بوده ای و خاطره ای خوب یا حتی بد تو را پیوند می دهد به هستی وجودش و می کوشی با اصرار و ابرام تصویر ذهنیت را تشدید کنی در این هزار توی گمشدگی و گمگشتگی. اصرار من به دیدن، وقتی آن دیگری مدام فرار می کند و گرفتار است و در خانه اش محبوس افکار و اعمال خویش، می دانم که هم برای من و هم برای او گاه دلخوری پیش می آورد و بعد دلشکستگی. اما گویا گریزی از این میل مبهم دیدن نیست. برای منی که حتی ندیدن آدم هایی که نمی شناسم و ندیده ام همیشه کشف جالبی بوده است و دیدن آن ها که دیده ام به جای خود. _ بگذریم که بیشتر مواقع کشف هایم چیز دندان گیری نیست و آدم های این روزگار محصول کارخانه شبیه سازی شده اند. به قول فروغ :
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریخت
مرواریدی صید نخواهد کرد

اما چه قدر خوشحالم که در روزهای گذشته تعدادی از بهترین دوستانم را دیده ام که مدت ها بود دلتنگ نگاه و نفسشان بوده ام. هر کدام به جای خود اما دیدن این یکی ، به همین سادگی بود که برایتان تعریف می کنم:

اول صبح که در کمال نا امیدی پیامک فرستادم، سریع و صریح گفت عصر آماده دیدارم. به جرات می توانم بگویم این جواب کسی است که اگر نگویم از همه اما از بیشتر دوستانم سرش شلوغ تر است و گرفتارتر. در این روند بوروکراسی پرپیچ و خم آدم هایی که مدام از دیگری و از خویش فرار می کنند آرزویی بود که به سرعت از انتزاع خیال به تجسد واقعیت پیوست. پا فراتر نهادم و به او گفتم آرزو دارم که در محیط کار نبینمش که در آن جا مدام مامور است و معذور _ بگذریم که در همان محدوده معذور چه کمک ها که به من و امثال من کرده است _ . قرار گذاشته شد در کافی شاپی حوالی یکی از میادین شمالی شهر. می دانید آدمی، طماع است و حریص. زیر لب آرزو کردم که مقنعه نپوشیده باشد و با روسری ببینمش. وقت رسیدن در میعادگاه از دور زنی را دیدم نشسته بر کنار میزی با مقنعه ای بر سر. با دلخوری و سر به زیر وارد شدم که او را در گوشه ای دیگر با روسری زیبایی بر سر دیدم. خوشحالی ام حد نداشت. روبرویش نشستم. از آرزوهایم که به سرعت یکی یکی برآورده شده بودند برایش گفتم. حرکت مدام و دوار دستانش بر گرد صورتش هاله ای را تجسم می کرد، که بی شباهت نبود به تصویری که با سرعتی کم، اتفاق سریعی را در لحظه ای از زمان حبس می کند. شاید حاصل اضطرابی بود که دیگران در محیط کاری، که عاشقانه دوستش داشته و دارد برایش تراشیده اند. در روزگار تراشیدن همه چیز از هیچ چیز. سه ساعت مدام گفتیم و خندیدیم . وقتی از شورش با دلیل پیرزن فامیل لندنی مان در برابر سنت ها گفتم در تعجب من سهیم شد و خنده اش فضا را رنگین کرد و بار دیگر وقتی از نوشته ای گفتم که هر روز می بینم و در آن بندگان خدا انذار شده اند از روز جزا و سوال من که چرا و به کدامین گناه، لبخند پهنای صورتش را گلگون کرد.

هر دو از دیدار دوباره شهری می آمدیم که دوستش داریم. و او در کمال بزرگواری و به سیاق مهربانی همیشگی اش هدایای فراوان آورده بود و من عجول از شوق دیدارش، با جیب و کیفی خالی بر سر قرار رفته بودم. وقت بازگشت به سپیدی کفش هایش خیره شدم که در حجم انبوه سیاهی اطرافم، گرچه نقطه کوچکی، اما نکته روشنی است.


درباره مرداد ۱۳۸۷

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ماه محو در مرداد ۱۳۸۷ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی تیر 1387 می باشد.

آرشیو بعدی شهریور 1387 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.