هفت تیر
هفت تیر برای من نشان و نماد زندگی در تهران است. همان میدانی که به قول محمد قائد اگر غربی ها بفمهند نام میدانی در پایتخت ایران هفت تیر است، بر مشکلات تروریستی مان افزوده می شود. میدانی در وسط شهر که هیچ نشانی از شهر و شهروندی در آن نیست. میدانی که حتی گرد هم نیست. یک مستطیل بد قیافه بی هویت و زشت. تک و توک درختان کج و معوج در اطرافش. بی هیچ معماری زیبا و دلنشینی و پیاده روهایی باریک و شلوغ و کثیف که هجوم نیروهای طرح امنیت اجتماعی در این روزها دیدنش را و بودن در میانش را سخت تر کرده است.
مامورانی که گاه و بی گاه به خلق الله تذکر می دهند که یادشان نرود کجا زندگی می کنند. وقتی از هفت تیر می گذرم یاد خاطره یکی از دوستان ترک وطن کرده می افتم. می گفت یکی از روزهای آخرین که حامله بودم، در اوج گرمای تیر ماه از هفت تیر رد می شدم. در آن هرج و مرج و کثیفی، متلک های زشت دو موتوری آن چنان آزردم که قسم خوردم تا آخر عمر پا در آن نگذارم.
چند شب پیش دلم گرفته بود. از خونه بیرون زدم. جایی برای رفتن نبود. ناچار به هفت تیر رفتم. میان هجوم ماشین ها و انبوه آشغال ها ایستادم و نفسی کشیدم و یاد حمید هامون خدابیامرز افتادم که برای لختی سکوت و آرامش به کنار رودخانه کثیفی پناه برد. جایی نبود. جایی نیست.