میان ماندن و رفتن
برای برادرم
ده سال پیش تو رفتی و ده سال پیش من ماندم. تو با کوله باری پر از خاطره و امید به آن سوی آب ها رفتی و من با کوله ای تهی از خاطره و امید به تهران رسیدم.
تو رفتی با خاطره رفقای مشترکی که چهل پنجاه نفره، دل شب به کوه می زدند تا به قله ها برسند. من ماندم و دیدم سال ها است، به پایه های کوه هم نمی رسند.
تو رفتی با خاطره بزرگ کوهنورد ایران، که هر وقت به شهر کوچکمان می آمد به همش می ریخت و همه را دور هم جمع می کرد. من ماندم و دیدم پوست و استخوانی شده نشسته بر زیلویی و دغدغه اجاره خانه ای.
تو رفتی با خاطره دریاچه پریشانی که فلامینگوها بر آب هایش با خیالی راحت و غرق در سکوت می خرامیدند. من ماندم و دیدم پریشانی که پریشان بود در هجوم خشکسالی و زباله و آدم و ماشین.
تو رفتی با خاطره دامنه های زیبا و سرسبز شمال البرز که دماوند و آزاد کوه بر آن ها ایستاده بودند. من ماندم و دیدم، همه آن دامنه ها و شالیزارها به سادگی ویران شدند و بعد ویلا.
تو رفتی با خاطره رفیقی هم درد و هم راه و خندان. من ماندم و دیدم جسدش را بر دار و خشکیدن تلخندش بر گوشه لبش.
تو رفتی با خاطره بچه های فامیلی که با هر کدام روزی و جایی بودی. من ماندم و دیدم زخم پول و روح هنوز به نیمه عمر نرسیده، همه شان را چه قدر پیر و خسته کرد.
تو رفتی با خاطره باغ های دامنه های الوند و امام زاده کوه، که همه اش مال همه بود. من ماندم و دیدم دیوارهای بزرگی که اول باغ ها و بعد آدم ها را از هم جدا کرد.
تو رفتی با خاطره خانه ای که در آن به دنیا آمدیم و مدرسه ای که در آن بزرگ شدیم. من ماندم و دیدم که همه آن خانه ها و مدرسه ها در جنونی همگانی، هم چون همه جای دیگر شهرم، شد آپارتمان.
تو رفتی با خاطره بلقیس و ستار و قربان بلوچ کلیدر و گریستن به هنگام مرگشان. من ماندم و دیدم نویسنده همه آن قهرمان ها را و از یاد بردم تمام کتابهایش را.
تو رفتی با خاطره سینماهایی که هامون و باشو و ناخدا خورشید بر پرده شان اکران می شد. من ماندم و دیدم پوستر قلقلک و عروس خوش قدم و دختری در قفس را بر سردر سینماها.
تو رفتی با خاطره مجله های نازنین آدینه و جامعه سالم و پیام امروز. من ماندم و دیدم خبر ورزشی و خانواده سبز و پرتو سخن را بر دکه ها.
تو رفتی با خاطره مادری در میان سالی و با آرزوهایی فراوان برای من و تو. من ماندم و دیدم مادری پیر و رنجور که ده سال طول کشید تا بار دیگر دستان تو را لمس کند. و در این سال ها مثل همه مادران سرزمینم غم خورد و دم نزد.
تو چرا رفتی، من چرا ماندم؟ نمی دانم و می دانم. به قول شاعر: تو فراوانی، اما بی تو آب های جهان گوارا نیست.