« رقص رنج | صفحه اصلی | فی بی »

استانبول

خونه ما خیابونه بهاره و نزدیک بهاره شیراز. جایی که نه از بهار خبریه و نه از شیراز. شلوغی میدون هفت تیر و پس پشتش گرمی ترافیک ماشین ها به این جا هم میرسه. خونه های قدیمی و تک و توک درخت ها و همسایه های ارمنی تا حدودی دشواری بودن در این جا رو آسون می کنه.

بزرگترین مشکل من اما ندیدن آسمونه. برای منی که از بچگی نمای هر کوچه و خیابان شهرم رو به الوند و آسمون بالای سرش بود. برای منی که هنوز هم وقتی به نزدیکی همدان می رسم یال الوند از قله کلاه قاضی تا قزل ارسلان را برای خودم و همراهم با شوق و با نام می شمارم.

حالا در این شهر پر از دود و هیاهو برای دیدن تکه ای آبی رنگ باید سرم را عمود بر آسمون بگیرم. برای دیدن اندکی کوه باید کمرم را از پنجره بیرون بیاورم. و این بشود سهم من از دیدن.

چند روزی رفتم استانبول. شهری که بوی دریا را می شود از نزدیکی های بسفر شنید.

استانبول را دوست دارم با آن خلیج هلالی و گذر دلفین ها از دریای سیاه به آبی مدیترانه و دیدن این کوچ آبی از بلندای برج گالاتا.

استانبول را دوست دارم برای غوطه ور شدن در کوچه پس کوچه ها و دیدن هجوم حجم آن همه آدمی در کنار یکدیگر و بر پشت میزها بی خیره شدن در چشم دیگری به نشانه دشمنی، که به سلامتی روزگار و بی بنیادی اش می نوشند.

استانبول را دوست دارم برای رنگ های شادی که در سراسر شهر در جنب و جوش اند و برای لختی هم که شده تلخی و سیاهی را از ذهن و چشم دور می کنند.

استانبول را دوست دارم، جایی که گذر تاریخ را در خیابانهای تنگی که برای پرشدن از ماشین، هویتشان را شبانه نفروختند و فرو نریختند می توان با انگشتانت لمس کرد.

استانبول را دوست دارم برای دیدار عظمت امپراتوری بیزانس که از نقاشی های زیبای زیر گچ های ایاصوفیه سر بیرون آورده اند.

روزهای سفر در طبقه هشتم هتل لامارتین بودم. آبی آسمان در جلوی چشمانم خیمه زده بود. هر صبح از پنجره اتاقم خیره در ابرهایی می شدم که در آسمان می رقصیدند و مرغان ماهیخواری که با درازنای پرهایشان از نزدیکی پنجره رد می شدند و سفالینه های قرمز رنگی که چشم هایم را نوازش می دادند.

DSC02502.JPG

یکی از روزهایی که در خیابان استقلال قدم می زدم نوای موسیقی جادویم کرد. قدم به قدم رفتم تا کشف کردم صدای جادویی یاسمین لوی را که حالا شده است همدم شبانه روزم.


نظرات (۷)

سلام استانبول یعنی هر روز عاشق بودن و تا صبح زندگی کردن.

پرزاد!:

سلام رسيدن به خير
در آن چند روز كه نبودي من هم در شلوغي جشنواره اي گم شدم كه مي گويند از آن ِ كودكان و نوجوانان است!
حالا در شلوغي آدم ها دست و پا مي زنم ! باز هم جا مي مانم!
فرصتي براي نگاه كردن نيست و الوند با همه ي بزرگيش تنهاست...
كاش بيايي و لحظه اي تا بالاتر از هر بلند بالايي برويم.
اينجا هم به قول تو تا چند سال ديگر براي لحظه اي ديدار با آسمان بايد به شب پناه برد آن هم اگر باران ببارد و بعد ماه بتابد ...
خوش باشيد و شاد
به اميد ديدار

سلام شهاب یادداشت قشنگی بود منو برد به کوچه ها و کافه استامبول که مردم تنگ هم نشسته بودند نرد عشق می کردند و می نوشیدند دلم برای کوچه ها کافه های و... استامبول تنگ شده و پنجره ای که تمام شهر را در اتاقم می ریخت.

سلام شهاب خان .
جاي من با دلفين ها عكس يادگاري گرفتي برادر؟

استامبول رو دوست دارم واسه اینکه شهاب اونجا بوده و من چه جام خالی بوده تو شهر اجدادی ام..
می دونستی اجداد من دویست سیصد سال پیش از اونجا تبعید شدن به اینجا؟

پریسا:

البته اگر ما هم در ایران کافه و کاباره و دیسکو داشتیم مطمئنم الان کلی درباره زیباییهای سرزمین ایران - تهران یا دریای شمال و بناهای تاریخی اصفهان و شیراز - داد سخن می گفتیم. من استانبول رفتم. شهر زیبایی است - خصوصا برای کسانی که اهل عیش و طربند - اما نه خیلی بیشتر از شهرهای ایران خودمان. اگر کسی واقعا اهل زیبایی و زیبایی شناسی باشد خودش قضاوت خواهد کرد - البته منصفانه - تنها موردی که هست این است که مدیران عرصه جهانگردی ما به اندازه ترکها لیاقت و توانایی جذب توریست و تبلیغ برای آنها را ندارند.

الهام:

سلام
یادداشت خوبی بود ، موسیقی و صدای یاسمین لوی واقعا زیباست.
چطور میشه متن ترانه هاش رو پیدا کرد؟

ممنون

ارسال نظر