« به همین سادگی | صفحه اصلی | میان ماندن و رفتن »

هفت تیر

هفت تیر برای من نشان و نماد زندگی در تهران است. همان میدانی که به قول محمد قائد اگر غربی ها بفمهند نام میدانی در پایتخت ایران هفت تیر است، بر مشکلات تروریستی مان افزوده می شود. میدانی در وسط شهر که هیچ نشانی از شهر و شهروندی در آن نیست. میدانی که حتی گرد هم نیست. یک مستطیل بد قیافه بی هویت و زشت. تک و توک درختان کج و معوج در اطرافش. بی هیچ معماری زیبا و دلنشینی و پیاده روهایی باریک و شلوغ و کثیف که هجوم نیروهای طرح امنیت اجتماعی در این روزها دیدنش را و بودن در میانش را سخت تر کرده است.

مامورانی که گاه و بی گاه به خلق الله تذکر می دهند که یادشان نرود کجا زندگی می کنند. وقتی از هفت تیر می گذرم یاد خاطره یکی از دوستان ترک وطن کرده می افتم. می گفت یکی از روزهای آخرین که حامله بودم، در اوج گرمای تیر ماه از هفت تیر رد می شدم. در آن هرج و مرج و کثیفی، متلک های زشت دو موتوری آن چنان آزردم که قسم خوردم تا آخر عمر پا در آن نگذارم.

چند شب پیش دلم گرفته بود. از خونه بیرون زدم. جایی برای رفتن نبود. ناچار به هفت تیر رفتم. میان هجوم ماشین ها و انبوه آشغال ها ایستادم و نفسی کشیدم و یاد حمید هامون خدابیامرز افتادم که برای لختی سکوت و آرامش به کنار رودخانه کثیفی پناه برد. جایی نبود. جایی نیست.

نظرات (۸)

در بخش شرقی‌اش مغازه‌ای بود متعلق به همدانی‌ها. روزی از آن‌جا عبور می‌کردم. دو افسر راهنمایی این‌ور میدان ایستاده بودند. یکی از آنان، میکروفون بدست، فریاد می‌زد:
دوکانته می‌وندی ان‌جولک یا بیام شوانه‌مش!
متعجب به دور و بر خودم نگاه کردم. افسر پلیس هم متوجه شد که حرف‌های او را فهمیده‌ام. انگشت سبابه به لب برد و هی‌سی گفت و دستی به ریشش کشید.
از سوی خیابان، در میانه‌ی درگاه مغازه‌ای، جوانی دستش را برایم تکان داد.
بی‌قواره‌گی میدان هم به بست‌وپنجم شهریور می‌آید و هم به هفت تیر.

هفت تیر آنجا است که بارها نگاهم را گم کردم

پرزاد:

جایی نيست...

در شهر جایی برای ما نيست
توان بيرون آمدن از كنج اتاق
از ياد رفته
راه آخر
پناه بر واژه‌هاست و تصاوير
به «جایی ديگر»
در آنجا باغبان پیر خبر می‌دهد که درخت گلابی دیگر بار نمی‌دهد و در مراسمی باید از ریشه قطع شود...

یاد سهراب افتادم و "قایقی باید ساخت، باید انداخت به آب ..."

یاد سهراب افتادم و "قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب ..."

چرا این جوری شده شهاب؟ برای هم می میریم و جایی نداریم برای رفتن و دل سپردن.
چرا پیش من نمیای؟ چرا نمی تونم پیش من بیای؟ چرا پیش تو نمیام؟

سلام پسر
دست بر دار از این غصه خوردن مدام.
فکر این همه زشتی، آدم رو دل چرکین می کنه. به زیبایی هاش فکر کن. نه به زیبایی های کوچه هایی که زشتند. به زیبایی اونچه هست و اونچه داری.
پایدار باشی

سحر:

سلام

شهاب عزیز بعد از مدتها چشم براهی بالاخره مطالبت رسید و هر بار عمیق تر از قبل .

ارسال نظر