1
چه تلخ، اما قاطعانه
در نهاد آدمي
احساس مي توان كرد
مهرباني را
كه از پس هيچ پيماني
برگستره ي بي كران نياز
آرام نمي گيرد،
بناي اعتماد لرزان
و بر هر پله اش
سايه ي ترديد مي رقصد،
شرحه شرحه مي پرد رويا
بسان جمع مرغان مهاجر
دائمن در كوچ،
به اميد بند زدن
ساده لوحي كه سخن مي گفت
از دوست داشتن
تكه هاي چيني پيوند را
در گوشه اي انباشته است.
2
برآمده
از جنون سايش رشته هاي عصب
گريز را
دريچه اي مي جويد،
التهاب
و دريغا ناكامي اش
كه بر زخم چركين جاي خالي عاطفه
از كين
سلاحي بي قرار سازد،
آنگاه
فاصله هاي انتظار را
بي فرصت تجديد نظر
تركش هاي بويناك بدنامي
آكنده خواهد كرد،
بر بستر سرد لحظه ها
هوس تقديري تلخ مي زايد
و عدم
زيباترين آرزويي است
كه در ذهن شكل مي گيرد
حسن خدايي
* نام فيلمي از هال هارتلي كارگردان سينماي آلترناتيو امريكا
نظرات (۲)
چه تلخ و چه زیبا. حکایت همه و هر زوزه ما
ارسال شده توسط سحر | ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۹:۵۳ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۰۹:۵۳
آدم هاي ساده، آدم هاي مرده هستند.
ارسال شده توسط ياسر | ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۷:۳۸ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۰۷:۳۸