<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>ماه محو</title>
      <link>http://www.mahemahv.com/</link>
      <description> </description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1389</copyright>
      <lastBuildDate>۴ شنبه, 11 فروردینماه 1389 01:00:06 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>آغوش های گسسته</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">
شاید برای خیلی ها پیش بیاید که غافلگیرانه عاشق شوند اما معمولا برای گروه کم تری پیش می آید که عاشقانه غافلگیر شوند. مورد اول معمولا در زندگی پیش می آید و مورد دوم در سینما و به طور مشخص، هنگام دیدن فیلمی از پدرو آلمودوار.

سعید عقیقی


</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2010/03/post_23.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2010/03/post_23.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 11 فروردینماه 1389 01:00:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدم‌های ساده*</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[1 
چه تلخ، اما قاطعانه

در نهاد آدمي

احساس مي توان كرد

مهرباني را

كه از پس هيچ پيماني

برگستره ي بي كران نياز

آرام نمي گيرد،

بناي اعتماد لرزان

و بر هر پله اش

سايه ي ترديد مي رقصد،

شرحه شرحه مي پرد رويا

بسان جمع مرغان مهاجر

دائمن در كوچ،

به اميد بند زدن

ساده لوحي كه سخن مي گفت

از دوست داشتن

تكه هاي چيني پيوند را

در گوشه اي انباشته است. 


2 
برآمده

از جنون سايش رشته هاي عصب

گريز را

دريچه اي مي جويد،

التهاب

و دريغا ناكامي اش

كه بر زخم چركين جاي خالي عاطفه

از كين

سلاحي بي قرار سازد،

آنگاه

فاصله هاي انتظار را

بي فرصت تجديد نظر

تركش هاي بويناك بدنامي

آكنده خواهد كرد،

بر بستر سرد لحظه ها

هوس تقديري تلخ مي زايد

و عدم

زيباترين آرزويي است

كه در ذهن شكل مي گيرد 


<strong>حسن خدايي </strong>
 

<em>* نام فيلمي از هال هارتلي كارگردان سينماي آلترناتيو امريكا</em>]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/05/post_22.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/05/post_22.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 12 اردیبهشتماه 1388 07:48:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سرزمين من </title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[اكنون كه سخن ما به مسئله مجازات در ايران كشيده شده است، جا دارد از يك نوع اعدام شكنجه آميز كه هنوز در ايران رايج است نام ببرم و آن گچ گرفتن است. بزهكار را در كنار جاده مانند ستوني به گچ مي گيرند و تنها صورتش را در معرض نگاه هاي خيره مردم بيرون مي گذارند و بر همين منوال مي نهند تا جان به جان آفرين تسليم كند.
در هنگامي كه شاه فقيد را بابي ها ترور كردند، پنج تن را كه در آن توطئه دست داشتند بدين مرگ وحشت زا محكوم ساختند و در نزديكي شيراز بر جاده هاي اصلي به گچ گرفتند. 
گذشته از اين در تقت كه نزديك يزد است به جايي گذارم افتاد كه در ماه پيش محكومي را به اين سياست محكوم ساخته بودند، ولي خوشبختانه او را واژگون به گچ گرفته بودند و از اين رو رنج و عذاب دم مرگش زياد طول نكشيده بود.  
طرز اجراي وحشيانه اين گونه مجازات هاي سنگين در ايران اضطراب برانگيز است. اندكي بعد از اين حادثه هشت تن ديگر را هم به مجازات هاي مشابه رسانيدند. چهارتن را گردن زدند، دوتن را دست بريدند و دوتن ديگر را پي كردند. از دونفر اخير يكي قبلن نيز به مجازات مثله شدن محكوم شده و در حدود هيجده سال پيش يك دستش را بريده بودند. من ديگر ندانستم كه وي از اين كه رگ پشت زانويش را بريده بودند مرد يا نه، ولي اين را مي دانم كه اين مجازات ظالمانه اكثرن به مرگ مي انجامد. 
نيز بعدها از كسي شنيدم كه در يزد به همين منوال زبان سه نفر را به جرم گرانفروشي بريده اند و گوينده خبر سخن خود را چنين خاتمه داد: ايران همين است. 

<em>از كتاب ايران در گذشته و حال. سفرنامه جكسن مورخ آمريكايي به ايران</em>]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/04/post_21.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/04/post_21.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 03 اردیبهشتماه 1388 11:58:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گريه كنم يا نكنم</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[در زير شيرواني اتاقي است كه بايد هفتاد و چند پله را صعود كرد تا به آن رسيد. در جلو من پيرمردي است كه زبر و زرنگ پله ها را بالا مي رود. وارد اتاق مي شويم و روي زمين مي نشينيم. با لحني گرم و لهجه اي خراساني به تهراني آميخته محكم و شمرده صحبت را آغاز مي كند. انبوه عظيم حوادث گويي بر خاطره اش اثر نداشته. حافظه اش خوب كار مي كند و به سبك راويان سخن مي گويد. 


براي من اولين سوالي كه نپرسيدم اين بود كه در درون تو چه مي گذرد؟ بي خانه و همسر و فرزند، تنها در پاريس چه مي كني اي پيرمرد؟ اما خود او در كنار پاسخ به سوال هاي ديگر، ازغم غربت در سرزميني بيگانه سخن گفت. 


از پله ها كه پايين مي آمدم او را در پشت سر خود ديدم كه مرا مشايعت مي كند. تا خيابان اصلي با من آمد. بعد كه برگشت از پشت سر نگاهش كردم. تنهايي و تهيدستي او دردناك بود، اما بزرگ منشي و انصافش ستايش انگيز. 


<em>از كتاب انقلاب ايران به روايت . . . باقر معين </em>


بعدالتحرير: پيرمرد امسال مرد
]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/04/post_20.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/04/post_20.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 27 فروردینماه 1388 04:46:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اون قطعه رو دوباره بزن سام </title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[با دايي كوچيكم رفته ام لاله زار، سينما. پاي ثابت سينماهاي بعد ازظهر جمعه اش هستم. وارد كوچه اي مي شويم. دستش را به همراه پول توي سوراخي مي كند و بعد با يك بليت بيرون مي آورد. به انتهاي كوچه مي رويم. جلوي دري، مردي به من اشاره مي كند و بليت مي خواهد. دايي ام كمي چانه مي زند. قضيه رفع و رجوع مي شود. وارد حيات خيلي بزرگي مي شويم. زمين را آب پاشي كرده اند. طرفين حيات درختان كاج بلندي به آسمان رفته. فاصله بين كاج ها پر از گل ميموني و شيپوري است. ته حيات يك اتاق بي درو پنجره است كه جلويش چند سوراخ چهارگوش دارد. اين طرف حيات ديواري سپيد و بلند تا قد كاج ها بالا رفته. صحن حيات پر از نيمكت هاي چوبي است. مي خواهم جلو بنشينم ولي مي دانم طبق معمول مرا به رديف هاي آخر خواهد برد. مردم دسته دسته وارد مي شوند.  


فيلم شروع مي شود. هوا هنوز روشن است. جلوي پاي دايي ام ايستاده ام و از ميان دو كله خوب شانه شده كه بوي روغن "بريانتين" مي دهد پرده را نگاه مي كنم. چيز درستي ديده نمي شود. طرح بدن آدم ها اين طرف و آن طرف مي روند و حرف هايي مي زنند كه نمي فهمم. ملتفت نمي شوم چقدر مي گذرد. هوا تاريك تر مي شود و تصاوير بهتر ديده مي شوند. ناگهان زني وارد كافه اي مي شود و به مردي سياهپوست كه كمي چاق است چيزي مي گويد. چقدر زيباست. لباسي روشن پوشيده. موهايش فر دارد ولي نرم آويزان است. پوستش مثل آيينه صاف و براق است. نور روي صورتش ليز مي خورد. مرد سياه پوست چيزي مي گويد، بعد با حالتي ناراضي پشت پيانو مي نشيند و آواز مي خواند. مردي در اتاقي تاريك و روشن نشسته و مشروب مي خورد. زن وارد مي شود. چيزهايي به هم مي گويند. زن گريه مي كند. مردي ديگر با قد كوتاه و كمي چاق گهگاه پيدايش مي شود. چشم هايي درشت و بيرون آمده دارد مثل قورباغه. مردي با موهاي صاف طلايي در همان كافه آواز مي خواند. ديگران هم با او دم مي گيرند. تيراندازي مي شود. مرد چشم قورباغه اي كشته مي شود. آخر سر زن به همراه مرد مو طلايي به فرودگاه مي آيد. كلاه كجي بر سر گذاشته. نيمي از صورتش تاريك است و نيمي روشن. چقدر زيباست. حرف هايي به هم مي زنند. باز تيراندازي مي شود. يك نفر ديگر كه لباس نظامي به تن دارد كشته مي شود. زن قبلن چند بار مردي را كه مشروب مي خورده بوسيده، ولي نمي فهمم چرا آخر سر با مرد موطلايي سوار هواپيما مي شود و مي رود. مردي كه مشروب مي خورده با مرد ديگري كه كلاه پهلوي بر سر دارد حرف مي زنند و دور مي شوند. 


چراغ ها روشن مي شود. دايي ام با آستين پيراهنش يواشكي گوشه چشم هايش را كه برق مي زند پاك مي كند. اكثر مردم بغض كرده اند و ساكت اند. از سينما در مي آييم. از دايي ام اسم فيلم را مي پرسم. جواب نمي دهد. يا نشنيده يا هنوز محو فيلم است. حالش را مي فهمم. خودم هم حالي شبيه به او دارم. آن زن راستي راستي قشنگ است. ميدان توپخانه كه مي رسيم بار ديگر اسم فيلم را مي پرسم. آهي مي كشد و مي گويد: <strong>كازابلانكا.</strong> 

<em>از كتاب هيچكاك و آغا باجي. نوشته بهنام دياني</em>]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/04/post_19.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/04/post_19.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 19 فروردینماه 1388 17:30:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خاطرات انهدام</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">شب ها که می خوابم. خواب و کابوس فرقی نداره. سقف آسمان آن قدر کوتاه می شه که دیگه نمی شه نفس کشید. با دستمام آسمان را بالا می کشم تا برای لحظه ای هم شده، نفس بکشم</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/03/post_17.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/03/post_17.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 29 اسفندماه 1387 17:49:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پس از باران </title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<em>
برای تو </em>

یک شب بارانی. چهار نفر و یک ماشین. از توی شهر می پیچند میان  بزرگ راه گمشده. برف پاک کن ماشین کار نمی کند. راننده میان راه می  ایستد و شیشه را با دستمالش پاک می کند.
آدم ها کنارهم نشسته اند و سکوت فضا را پر کرده است . به ساختمان شیشه ای بزرگ می رسند. از میون اون چهار نفر یکی می پرد و بقیه می مانند و به آسمان تیره خیره می شوند. 
آ ن سه نفر بر می گردند. یکی در چشمانش گریه می کند.  یکی در دلش می گرید. یکی هم سکوت می کند. باران قطع شده و از بزرگ راه می پیچند در هزار توی شهر بزرگ.
کلید در قفل در  می پیچد. یک نفر وارد می شود. تاریکی همه جا را  پر کرده. گوشه ای ساکت می نشیند و  می خواند:
هرگزصد عکس پر نخواهد کرد
جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش ]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/03/post_18.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/03/post_18.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 24 اسفندماه 1387 17:50:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>راه رفتن مرد مرده</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">بعضی وقت ها در نشدن حکمتی نهفته است. شاید نام دیگر حماقت های ما  است که تقدیر تعبیر  می کنیم. مکث و ایستی پیش می آید که خودت  و دور و برت را بیشتر و بهتر ببینی. شهری را ببینی که ازش متنفر و گریزان بودی. همیشه با آه و نفرین از میانش رد شدی و به عمد و به سهو ندیدی اش. شهری که  خوبی اش را ندیدی. اما بدی ها و تلخی هایش را دیدی. هوشنگ گلمکانی در جایی گفته: از میان آدم های زیادی که در تهران زندگی و کار کردند، تک و توکی مانند پرویز دوایی بودند که دینش را به آن ادا کرد.

منی که برای دیدن دیدنی ها، تا انتهای خراسان بزرگ و افغانستان و روسیه رفته ام. بی اعتنا از کنار دیدنی های برج آزادی و سپهسالارو ابن بابویه گذشتم. ندیدم. یعنی نخواستم که بینم. مثل خیلی چیزهای دیگه که جلوی چشمان آدمی هست و نمی بیند.. یعنی نمی خواهد که ببیند.

این دو حرف آیدین آغداشلو کتاب مرجع این روزهایم شده. با آن و در آن غوطه می خورم در تاریخ و جغرافیای فرهنگ و هنر این کهن بوم و بر. راه می روم در کوچه  پس کوچه ها و بزرگ راه های این متروپولیس عجیب و غریب. سرک می کشم به موزه های رضا عباسی و ایران و اسلام و کشف می کنم نقاشی های محمد زمان و خط میرعماد را. و می فهمم تفاوت مکتب هرات و قزوین را.

مسیرم از کنار خانه هدایت که بر دیوارهایش، نقاشی های کودکانه ای کشیده اند_ در ایامی که کودکستان شده بود_ می گذرد. می روم  و کشف می کنم موزه نقاشی پشت شیشه ای که از دوران زند و افشار شروع  می شود و درعصر قاجار به اوج می رسد.

وقت پیاده روی وجب به وجب زمین و آسمان تهران را سعی می کنم بی پیرایه تر ببینم. سوار بر اتوبوس و مترو از باقرآباد تا شمیرانات می روم. خانه ها و باغ هایی را می بینم که  در کنار هم دیگر و با یکدیگر ساخته و خراب می شوند. یاد نقل قول پیروز کلانتری می افتم که می گوید تهران هزارتوی غریبی است که مدام خراب و آباد می شود. نمی شود در آن چیزی را حفظ یا جلوی تخریبش را گرفت. این ساختن و خراب کردن جزئی از هویت و شخصیت تهران است. مثل ذهنیت و نگاه ما به جهان و آدم ها که مدام ساخته و خراب می شود. هم زمان و با هم.

بعضی وقت ها که با تقلا و زحمت از کنار و زیر داربست های فلزی آسمان خراش های جهنمی این شهر بزرگ رد می شوم. فروریختنشان را با حرکت آهسته  تصور  می کنم و ذرات معلق آجر و سیمان و آهن را در فضا تجسم می کنم. واین تعلیق بین زمین و آسمان، حس و حال این روزهای من است. راه رفتن مرد مرده . . .
</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/03/post_16.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/03/post_16.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 17 اسفندماه 1387 13:46:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خاطرات انهدام</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">کدام پل، 
کجای جهان
 شکسته است . . .؟
 
که هیچ کس
 به خانه اش نمی رسد</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_15.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_15.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 07 اسفندماه 1387 12:58:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هارمونی های ورکمایستر</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">دورا: کشور من تصویر پیرمردی رو داره که از صف پناهنده ها بیرون می آد و برای این که خستگیش رو درکنه روی علف ها دراز می کشه. روی علف هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده.
کشور من شبیه اون مادریه که می بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو می دوزه و بعدش پسرش رو خاک می کنه.
 
 
 از نمایشنامه: پیکر زن هم چون میدان نبرد در جنگ بوسنی. نوشته ماتئی ویسنی یک</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_14.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_14.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 01 اسفندماه 1387 12:39:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همه چیز درباره اتی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">این جا همه چیزش خلاف همه جهانه. تو روزایی که از دیدن تصویر بامشاد و رضویان با فیلم های ده رقمی و چارچنگولی بر پرده سینماها  دیوونه میشی. تو روزایی که که فشار ممیزی غوغا می کنه. بعد از چند جشنواره بی بو و رنگ و مزه. ناگهان ورق بر می گرده و هفت هشت تا فیلم خوب تو جشنواره سر و کله شون پیدا میشه.
 
عیار 14 و صداها و پستچی و ما همه خوابیم رو ندیدم. و در کمال تاسف شاهکار اصغر فرهادی به نام درباره الی. و زندگی خواهم کرد با ترس اکران نشدنش. کیهان نوشته فیلم نامه این فیلم در سازمان سیا نوشته شده و هم زمان با مجموعه دروغ ها برای براندازی حکومت ایران ساخته شده و قصد براندازی نرم داره. به قول آقا نظام _ دوستم، با نظام حکومتی مسقر در ایران اشتباه نشود_ نمی دونستیم سیا بخش فیلم نامه نویسی داره. زودتر می رفتیم ثبت نام می کردیم.
 
اما فیلم هایی که دیدم:
 
 بی پولی: فیلم نامه معرکه و پر جزئیاتی که با ریتمی خوب چه صادقانه و زیبا از بی پولی همه ما میگه. قصه ای تلخ که کمیک بیان شده. گرچه به بوتیک نازنین نمیرسه.
 
بیست: زندگی چند آدم که در رستورانی زندگی و کار می کنند و فقط بیست روز وقت دارند از بسته شدن آن جلوگیری کنند. نگاه آدم ها به یکدیگر جای دیالوگ ها را می گیرد و انگار آدم ها با نگاه با هم، حرف می زند.
 
شبانه روز: ضیافتی برای گوش و چشم و سر و دل. فیلمی به غایت زیبا با کارگردانی قوی که نمونه ای جالب در راستای الگویش، سینمای وونگ کاروای است. و بازی فوق العاده حامد بهداد در نقش سیاوش کسرایی نقاش معاصر یا همون مش صفر.
 
تردید: بد نبود. یک هملت امروزی و ایرانی. گرچه تردید کجا و پرده آخر کجا؟ اما خوب واروژ پس از هیجده سال فیلم ساخته. و این خودش به تنهایی یعنی یه خبر خوب
 
بی اختیار یاد اتی _ گلشیفته _ فیلم بوتیک افتادم. اتی که دربدر رفتن بود به جایی که به قول خودش کوه های اونجا با کوه های این جا هم فرق دارن. یادتون اون پسر نیمه مجنون تو اون خونه مجردی بوتیک، وقتی داشتن مستند لاک پشت ها رو نیگاه می کردن، چی گفت؟:
 
از میون هزاران لاک پشتی که از تخم بیرون میان، فقط چندتاشون به دریا می رسن
</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_13.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_13.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 24 بهمنماه 1387 19:59:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شوالیه آنفیلد</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">باز هم دقیقه نود. باز هم زجر و عذاب تا  رسیدن به پیروزی. تا آن لحظه جادویی که تورس گل لیورپول به چلسی را زد  و نفس آخر و خلاص.

 واین میان نود دقیقه فریاد هوادارانی که یک صدا فریاد می زدند درآنفیلد:

 وقتی از طوفان رد می شوی سرت را بالا بگیر . . .

. . . که تو هیچ وقت تنها راه نمیروی.

</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_12.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/02/post_12.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 15 بهمنماه 1387 13:51:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اتوبوس</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[ زندگي هم مثل اتوبوس است
عده اي سوار مي شوند
عده اي هم پياده مي شوند
عده اي نشسته اند، بي خيال و آسوده
عده اي جا براي ايستادن مي جويند
عده اي به زحمت از درها آويزان اند
عده اي فقط يك ايستگاه مي روند
و عده اي هم آرزوي رسيدن به ايستگاه آخر را دارند
زندگي هم مثل اتوبوسي است
بايد براي رفتنت چيزي بپردازي

<em>آرامائيس درساهاكيان</em>]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/01/post_11.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/01/post_11.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 27 دیماه 1387 12:49:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نشانه اي به رهايي</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[. . . هم چون كسي كه در يك كشتي شكسته، از تيركي در حال سقوط آويزان شده باشد. اما شايد او از آن جا، نشانه اي به رهايي را باز يايد.

<em>از نامه ي والتر بنيامين به گرشولم شولم
17 آوريل 1931</em>]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/01/post_10.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/01/post_10.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 22 دیماه 1387 12:48:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آن دنياي ديگر</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[با تمام وجود به شما توصيه مي كنم، هر وقت امكان يافتيد كتاب هاي چخوف را برداريد _ با آن كه در ترجمه، بلاهاي بسيار برسرشان آمده است _ و در وقت خواندنشان به رويا فرو رويد، همان گونه كه قراراست چنين باشد.
درعصرجالوت هاي سرخ و سياه؛ خيلي خوب است آدم كتاب هايي درباره داوودهاي ظريف و حساس بخواند. آن چشم اندازهاي تيره و تار، بيدهاي خشكيده در امتداد جاده هاي گلي خراب، كلاغ هاي خاكستري كه بال كوبان بر پهنه آسمان هاي خاكستري مي گذرند، يك نفس بوي ناگهاني خاطره اي عجيب در معمولي ترين گوشه و كنارها، همه اين تيره و تاري رقت انگيز، اين ضعف زيبا، كل اين جهان چخوفي كه رنگي چون كبوتران خاكستري دارد، آن قدر ارج دارد تا چون گنجي در برابر برق آن دنياهاي قوي و بي نياز كه ستايشگران حكومت هاي توتاليتر وعده اش را به ما مي دهند، عزيز داشته شود.

<em>درس هايي درباره ادبيات روسيه. ولاديمير ناباكوف</em>]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2009/01/post_9.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2009/01/post_9.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 14 دیماه 1387 12:47:28 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
