<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>ماه محو</title>
      <link>http://www.mahemahv.com/</link>
      <description>فتوبلاگ شهاب میرزایی</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1387</copyright>
      <lastBuildDate>جمعه, 21 تیرماه 1387 13:32:14 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>فی بی</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">نوشته های آیدین آغداشلو را همیشه دوست داشته ام. بارها و بارها آن ها را خوانده ام و با بعضی از نوشته هایش، بی اغراق زنگی کرده ام. می دانم بعضی ها می گویند فلانی پدر سوخته است و از این حرف ها. ولی مگر می شود منکر نثر زیبا و گستره واژگانی وسیع و جامع الاطرافیش با برچسب پدر سوختگی شد؟ اصلا این چه برچسب و معیارهایی است که آدمی را با هزار وجه درونی و بیرونی در یک قالب جا می دهند؟

اولین بار با نقدهایش در مجله فیلم آشنا شدم. بعد کتاب نقاشی هایش را خریدم و دریک اقدام جنون آمیز به گرد فرندم هدیه کردم. کسی که از آغداشلو که هیچ، از نقاشی هم چیزی نمی فهمید. اما با هر ترفندی بود وقتی یار در خانه اغیار بود، کتاب را پس گرفتم. _ این قصه امانت دادن کالاهای فرهنگی از جانب من هم برایم دردسر ساز شده. بارها کتاب ها و فیلم هایم را به دیگران داده ام و بعد مجبور شده ام با هزار خواهش و تمنا و دلخوری دوطرفه بازپس شان بگیرم. _

اولین کتابش در بهار هفتاد و دو به دستم رسید، پانزده سال پیش. از خوشی ها و حسرت ها. روزگار درازی کتاب بالینی ام بود. عاشق مقاله دو عکسش بودم که درباره دو عکس زیر شیشه میزش بود. یکی عکسی از مهدی کفایی، دوست دوران جوانی اش که سال ها پیش که مقیم دربند بود، از بند این جهان رسته بود و دیگری عکسی از اگوست رنوار، نقاشی که بسیاری از نقاشی های خوبش را در دوران پیری و بیماری دستانش کشیده بود. نتیجه مقاله دعوتی بود به دوباره زیستن برای آدم هایی که چندباره، چند پاره می شوند و برای منی که سالها با فکر مرگ زیسته ام، در برهه ای نجات بخش.

و چه اتفاق غریبی. سال ها بعد دوستی، بسته قرصی از آلمان داد تا به استاد موسیقی خلوت نشینش در زیرزمین خانه ای بدهم. پای صحبتش که نشستم، گفت سال ها پیش همدم فیلمسازی در دربند بودم که خودش را کشت و وقتی پرسیدم مهدی کفایی را می گویید؟ با تعجب آری را بر زبان آورد.

کتاب دومش، سال های آتش و برف بود. با نقاشی روی جلدی از بوتیچلی ایتالیایی که آیدین چشم ها و گوش ها و دهانش را باند پیچی کرده بود. گویی نقاش از زیستن در زیست بومی می گفت که دیدن و شنیدن و گفتن در آن ممنوع است. در این کتاب هم، عاشق مقاله بادام تلخ شدم. مقاله ای در وصف آدم نازنینی به نام سهراب شهید ثالث. همیشه و هرجا این نوشته را خوانده ام، بغض کرده ام و وقتی به این جمله رسیده ام گریسته ام. آنجا که می نویسد: سهراب، برعکس آن چه می گفت و تظاهر می کرد از این جا دل نکنده بود، اصلا. دورترین و پرت ترین آدم ها مثل نزدیک ترین ها، هنوز همان شکل و شمایل قدیمیشان را در ذهنش حفظ کرده بودند و حضور داشتند و من به رغم همه دلگرمی دادن ها و خاطر جمعی دادن ها، جه طور می توانستم به او برسانم که چقدر کج و کوله شدیم همه مان در این سال ها. این اواخر قرار بود آن را برای عزیزی که دلتنگش شده بودم در استانبول بخوانم. نیامد و خلف وعده کرد و دادم کتاب را برایش بردند، لندن. اما تلفنی ازش قول گرفتم وقت خواندن، بغض مرا از یاد نبرد.

حالا با تاخیری چند ساله، کتاب از پیدا و پنهانش به دستم رسیده است. کتابی مفصل و جامع که در لفاف مصاحبه همراه کسی می شوی که هم کلاس عباس کیارستمی و سهراب سپهری بوده است، رسم نوشتن را از شمیم بهار آموخته و شاگردی ابراهیم گلستان را کرده است. می توان با غوطه ور شدن در آن، آشنا شوی با نام گمنام ترین نقاشان و خطاطان قرون میانه تاریخ ایران از طرفی و از طرفی دیگر همراه شوی با ورود مدرنیسم به هنر ایران و جهان.

اما این همه را گفتم تا به این آخری برسم. روزی پس از انقلاب، آغداشلو به نمایشگاهی می رود که بنیاد مستضعفان، تابلوهای مصادره شده را  می فروخته، از جمله یکی از تابلوهای او را. در گالری می شنود کلام زنی را که از او و اعمالش به تلخی و تندی یاد می کند. دوست همراهش با ناراحتی می خواهد برود و آن ها را به زعم خود، روشن کند. آیدین دست او را می گیرد و با خود می برد و درمیانه راه، تکه ای از کتاب ناتور دشت سالینجر را برایش می خواند:

هولدن کنفیلد، تین ایجر چهارده پانزده ساله ای است که گریز زده به نیویورک و حالش بد شده  ار حماقت و رذالت منتشر در این شهر. خواهر هفت هشت ساله ای دارد _ فی بی _ که مظهر ملاحت و نبوغ و معصومیت است. به جبران می رود دم در مدرسه خواهرش، تا ببیندش و حالش کمی جا بیاید. اما می بیند فحش رکیکی را روی دیوار مدرسه _ درشت _ نوشته اند. پیش خودش فکر می کند اگر فی بی وقتی که از مدرسه می آید بیرون این نوشته را ببیند، چه قدر بد می شود. پس شروع می کند به پاک کردنش، اما نیمه کاره رهایش می کند. با ناامیدی به خودش می گوید: تو که همه فحش های رکیک همه دیوارهای جهان را نمی توانی پاک کنی.

از همان وقت بود که تصمیم گرفتم دیگر به حرف و سخن و شایعه پراکنی های مردمی که از هیچ حقیقتی، خبر ندارند _ و برایشان مهم نیست که دنبال حقیقتی باشند و حقیقت چیست اصلا _ اعتنایی نکنم و گذاشتم هر کسی با هر تخیل وسیع یا محدودی که دارد، کینه ها و حسادت هایش را سامان دهد.
</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2008/07/post_6.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2008/07/post_6.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 21 تیرماه 1387 13:32:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>استانبول</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[خونه ما خیابونه بهاره و نزدیک بهاره شیراز. جایی که نه از بهار خبریه و نه از شیراز. شلوغی میدون هفت تیر و پس پشتش گرمی ترافیک ماشین ها به این جا هم میرسه. خونه های قدیمی و تک و توک درخت ها و همسایه های ارمنی تا حدودی دشواری بودن در این جا رو آسون می کنه.

 بزرگترین مشکل من اما ندیدن آسمونه. برای منی که از بچگی نمای هر کوچه و خیابان شهرم رو به الوند و آسمون بالای سرش بود. برای منی که هنوز هم وقتی به نزدیکی همدان می رسم یال الوند از قله کلاه قاضی تا قزل ارسلان را برای خودم و همراهم با شوق و با نام می شمارم.

حالا در این شهر پر از دود و هیاهو برای دیدن تکه ای آبی رنگ باید سرم را عمود بر آسمون بگیرم. برای دیدن اندکی کوه باید کمرم را از پنجره بیرون بیاورم. و این بشود سهم من از دیدن.

چند روزی رفتم استانبول. شهری که بوی دریا را می شود از نزدیکی های بسفر شنید.

استانبول را دوست دارم با آن خلیج هلالی و  گذر دلفین ها از دریای سیاه به آبی مدیترانه و دیدن این کوچ آبی از بلندای برج گالاتا.

استانبول را دوست دارم برای غوطه ور شدن در کوچه پس کوچه ها و دیدن هجوم حجم آن همه آدمی  در کنار یکدیگر و بر پشت میزها بی خیره شدن در چشم دیگری به نشانه دشمنی، که به سلامتی روزگار و بی بنیادی اش می نوشند.

استانبول را دوست دارم برای رنگ های شادی که در سراسر شهر در جنب و جوش اند و برای لختی هم که شده تلخی و سیاهی را از ذهن و چشم دور می کنند.

استانبول را دوست دارم، جایی که گذر تاریخ را در خیابانهای تنگی که برای پرشدن از ماشین، هویتشان را شبانه نفروختند و فرو نریختند می توان با انگشتانت لمس کرد. 

 استانبول را دوست دارم برای دیدار عظمت امپراتوری بیزانس که از نقاشی های زیبای زیر گچ های ایاصوفیه سر بیرون آورده اند.

روزهای سفر در طبقه هشتم هتل لامارتین بودم. آبی آسمان در جلوی چشمانم خیمه زده بود. هر صبح از پنجره اتاقم خیره در ابرهایی می شدم که در آسمان می رقصیدند و مرغان ماهیخواری که با درازنای پرهایشان از نزدیکی پنجره رد می شدند و سفالینه های قرمز رنگی که چشم هایم را نوازش می دادند.

<img alt="DSC02502.JPG" src="http://www.mahemahv.com/DSC02502.JPG" width="600" height="399" />

 یکی از روزهایی که در خیابان استقلال قدم می زدم<a href="http://www.yasminlevy.net/Audio_players/video_la_alegria-lofi.htm"> نوای موسیقی </a>جادویم کرد. قدم به قدم رفتم تا کشف کردم صدای جادویی <a href="http://www.yasminlevy.net/English/frameset.htm">یاسمین لوی</a> را که حالا شده است همدم شبانه روزم.


]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2008/07/post_5.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2008/07/post_5.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 14 تیرماه 1387 17:51:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رقص رنج</title>
         <description><p dir="rtl" align="right">مدتها بود در وبلاگم چیزی ننوشته بودم. از شهریور پارسال که به قول سید علی صالحی عاشق شدن در دی ماه بود و مردن به وقت شهریور. از زمانی که احساس کردم خیلی چیزها را نمی شود دید و نمی شود گفت و حتی نمی شود تصور کرد.

خیلی وقت بود که  کتابی هم نخوانده بودم. پاییز پارسال کتاب ها را یکی یکی درو می کردم که داس زندگی از راه رسید و چندین ماه درگیر مسئله زندان مریم شدم.

از  حدود یک ماه پیش بار دیگر آغاز کردم. اول از همه درستایش دیوانگی اراسموس روتردامی را که نوشته ای بلند خطاب به سرتامس مور است، خواندم. کتابی که پایه های کاتولیسیزم در اروپا را لرزاند و مقدمه ای بر افکار کالوین و لوتر شد. اراسموس در این کتاب با زبانی طنزآمیز به ریاکاری جامعه و مذهب حمله می برد.

دو دیگر هیجدهم برومر کارل مارکس بود. شاهکاری بی بدیل که چگونگی روی کار آمدن کلاشی زیرک و احمق به نام لوئی بناپارت را توصیف می کند. در همین کتاب است که مارکس جمله معروف هگل را می آورد که هر اتفاقی در تاریخ دوبار می افتد. بار اول به شکل جدی و بار دوم طنزآمیز. اما چقدرجالب و عجیب بود شباهت بی بدیل آن زمان فرانسه با شرایط کنونی جامعه ایران.

و آخرین آن ها، کتاب زندگی من لئو تروتسکی. انتهای کتاب که اشاره به نیرنگ های استالین پس از مرگ لنین و تبعید و آوارگی اوست، بسیار تکاندهنده و تلخ بود. بیش از این چیزی نمی گویم و با نوشته ای از خود تروتسکی نوشته ام را به پایان می برم:

در بیست و ششم ژانویه 1917 روزا لوکزامبورگ از زندان به درستی نوشت: این حل شدن یکسره در ماجراهای روزمره برای من تحمل ناپذیر و غیر قابل فهم است. مثلا ببین کسی چون گوته چه بلند نظر به مسائل می نگرد. فکر کن که او شاهد چه بود: انقلاب کبیر فرانسه که اگر از نزدیک می دیدی یقینا چون دعوایی خونین و بی نتیجه اش می پنداشتی و پس از آن از سال 1793 تا1815 یک سلسله ناگسستنی از جنگ ها . . . من نمی گویم که تو باید مثل گوته شعر بگویی، اما برداشت او را از زندگی، افق گسترده علقه ها را، هماهنگی درونی را، هر کس می تواند برای خود بیافریند یا دست کم گامی در این راه بردارد.

 پرودون در 26 آوریل 1852 از زندان به دوستی نوشت: من از تماشای نمایش زندگی که هر تصویر آن را می فهمم لذت می برم. من در این تطورات حیات در گیتی، آن چنان شریکم که گویی وحی آن از بالا بر من نازل شده است. آن چه دیگران را نابود می کند، مرا مدام برمی کشد، به شوق می آورد و نیرومند می سازد. پس چگونه انتظار دارید از سرنوشت بنالم و از انسان ها شکایت کنم. سرنوشت؟ من او را به مسخره می گیرم، انسان ها ؟ سخت نادان تر و بنده تر از آنند که بتوانم شکوه ای از آنان داشته باشم.

 این سخنان با وجود طعم یک طمطراق کلیسایی، سخنانی دلنشینند. من زیر آن را امضا می کنم.
</p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2008/06/post_4.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2008/06/post_4.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 24 خردادماه 1387 18:20:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تولد ...</title>
         <description><p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<img alt="DSC08557.JPG" src="http://www.mahemahv.com/DSC08557.JPG" width="533" height="400" />
<em>*دره پنج شیر افغانستان- نوروز 86</em>

سفرنامه افغانستان: <a href="http://www.jadidonline.com/story/19062007/fq/afg_travelogue">یک بستر و دو رویا</a>


_ میشه بگی این سی سال کجا بودی؟
_ شبا زود میخوابیدم!

<em>دیالوگی از روزی روزگاری، آمریکا. سرجئو لئونه</em>]]></p></description>
         <link>http://www.mahemahv.com/2008/04/post.html</link>
         <guid>http://www.mahemahv.com/2008/04/post.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 13 فروردینماه 1387 00:05:39 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
